شاهدخت سرزمین ابدیت
تو را که می خوانم....گویی خودم رامی خوانم که از سرزمین ابدیت و جاودانگی برای پوریا نامی میگذرم....و او تنها به خودش میاندیشد و به آرزوهای دور و درازش.... خودخواه نیست....به راستی خودخواه نیست این پوریا نام عجیب, کوچک,عظیم و کودکانه اندیش من... تنها گرفتاراست.گرفتار آرزوهای دور و درازی که باسرشتش مخلوطشده است. داستان من داستان همان باغ گل سرخی است که پوریایی درپی نجات من از یادگار ماندن جای زخمی ستاره شکل است و منی در پی نجات پوریا... به راستی شکوه این قصه از کداممان است؟!...از توست پوریا یا از من؟ از تویی که آرزو میکنی تا از خوشی های جهان سیراب شوی؟!...از تویی که مراآرزو می کنی و من بزرگترین آرزوی توام؟!... یا از منی که هر غروب از جای زخمی اسرارآمیز که اینبار نه به روی پایم که به روی قلبم است زجر می کشم و برایت می گذرم از هر آنچه به آن تعلق دارم؟!... آفتاب غروب می کند هنوز...با شکوه و گرم و آرام و من هنوز گرفتار زخمی بر پاشنه ی پا می باشم که غروب ها را بی تو برایم دردآورتر کرده است. اما از آن زمان به بعد نمی یابم تو را... پوریا نام من...من خودم می خواهم که بیمار این سرگردانی به دنبال تو گشتن باشم. پس خواهشی دارم...من به دنبالت می گردم اما....اما تو پیدا نشو!!! اگر پیدا شوی....دیگر تمام پرسه زدن هایم,تمام چشم به راهی هایم و انتظارم را بی دریغ نثار که کنم؟!.... پ.ن:ماه آخر پاییز هم شروع شد....پاییز من.شمارش معکوس برای باز متولد شدنم...

